بهانه خیس باران
وب نوشتهای یک موجود ناشناخته
|
|
|
نوشته شده در تاريخ شنبه هفتم آذر 1388 توسط باران
|
دوستت دارم پاییز
به اندازه ی همه ی قطره های بارونی که باید می بارید و نباریده به اندازه ی همه برگهای زرد و نارجی و قرمز به اندازه ی بوی خاک بارون خرده و خیس به اندازه ی عطر هیزم آتیش خورده توی هوای نمناک بارونی به اندازه یه فنجون چای داغ زیر طاق دلتنگ آسمون به اندازه ی همه ی درختهای قد کشیده و بلند کنار جاده به اندازه ی رنگ عاشقی غروب هر روزت دوستت دارم پاییز ... پ.ن: عیدتون هم مبارک
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سوم آذر 1388 توسط باران
|
فراز هفدهم دعای عرفه:مي خوانمت!
اَللّهُمَّ هذا ثَنائى عَلَیْکَ مُمَجِّداً وَاِخْلاصى لِذِکْرِکَ مُوَحِّداً وَاِقْرارى بِـالائِکَ مُعَدِّداً وَاِنْ کُنْتُ مُقِرّاً اَنّى لَمْ اُحْصِها لِکَثْرَتِها وَسُبُوغِها وَتَظاهُرِها وَتَقادُمِها اِلى حادِثٍ ما لَمْ تَزَلْ تَتَعَهَّدُنى بِهِ مَعَها مُنْذُ خَلَقْتَنى وَبَرَاْتَنى مِنْ اَوَّلِ الْعُمْرِ مِنَ الاِْغْنآءِ مِنَ الْفَقْرِ وَکَشْفِ الضُّرِّوَتَسْبیبِ الْیُسْرِ وَدَفْعِ الْعُسْرِ وَتَفریجِ الْکَرْبِ وَالْعافِیَةِ فِى الْبَدَنِ وَالسَّلامَةِ فِى الدّینِ وَلَوْ رَفَدَنى عَلى قَدْرِ ذِکْرِ نِعْمَتِکَ جَمیعُ الْعالَمینَ مِنَ الاَْوَّلینَ وَالاْ خِرینَ ما قَدَرْتُ وَلاهُمْ عَلى ذلِکَ تَقَدَّسْتَ وَتَعالَیْتَ مِنْ رَبٍّ کَریمٍ عَظیمٍ رَحیمٍ لا تُحْصى الاَّؤُکَ وَلا یُبْلَغُ ثَنآؤُکَ وَلا تُکافى نَعْمآؤُکَ . صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ وَاَتْمِمْ عَلَیْنا نِعَمَکَ وَاَسْعِدْنا بِطاعَتِکَ سُبْحانَکَ لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ اَللَّهُمَّ اِنَّکَ تُجیبُ الْمُضْطَرَّ وَتَکْشِفُ السُّوَّءَوَتُغیثُ الْمَکْرُوبَ وَتَشْفِى السَّقیمَ وَتُغْنِى الْفَقیرَ وَتَجْبُرُ الْکَسیرَ وَتَرْحَمُ الصَّغیرَ وَتُعینُ الْکَبیرَ وَلَیْسَ دُونَکَ ظَهیرٌ وَلا فَوْقَکَ قَدیرٌ وَاَنْتَ الْعَلِىُّ الْکَبیرُ.
ترا که می خوانم همه ی وجودم سرشار میشود از معنای بودن
ترا که می خوانم نوازش سرانگشتان لطیف یاد نام تو مرهمی میشود به روی همه ی دردها و آلام شبها و روزهایم
ترا که می خوانم ترنم حضور پر شکوه تو در پیچ و تاب لحظه های خلوت تنهایی ام بهانه ای می شود از جنس باران برای زدودن زنگارهای سر گردانی دلم
ترا که می خوانم پرنده کوچک احساسم در وسعت آسمان پهناور نام تو چیزی فراتر از ابعاد تنگ و تار وجود را تجربه می کند
ترا می خوانم که یاد تو...
قوام بالهای روح ترک خرده ای است که در حسرت پرواز قاصدکها چشم به آبی آسمان دوخته به سخاوت باران نگاه تو می اندیشد تا خاک عطشناک وجودی خفته را سیراب سازد
ترا می خوانم که یاد تو... مثال زمزمه ی نسیم دلنواز بهاری است که با عبور نرم و ملایم خود سکوت سرد سر شاخه های قندیل بسته روحم را در هم می شکند و زیباترین ترانه های پرستش را در گوش غنچه های کوچک قلبم نجوا می کند
ترا می خوانم که یاد تو... تلالو خورشید فروزانیست که در ازدحام ظلمت و تاریکی نیستیها به مدد پرتوهای روشن و نورانی عشق وجودم را رنگ بودن می بخشد....
ترا می خوانم...
به تو می اندیشم و در جستجوی تو ام تا تو را در یابم
((اي يگانه تكيه گاه آدمي))
پ.ن۱: راستي تو كي هستي كه اول تو مرا خواندي و سپس خود ت دعوتم كردي كه بخوانمت؟!
پ.ن2: به اين زوديها قصد بروز رساني نداشتم. توي گير و دار اين روزهاي پر مشغله توفيقي بود اجباري !همين يك فراز را بارها و بارها خواندم و نوشتم. آنچه خوانديد يك دست نوشته ي قديمي بود.براي اينكه طولاني نشود ما بقي را سر فرصت بهتري و البته شايد بعد از يك دوره ي غيبت طولاني تر اينجا گذاشتم.
نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهاردهم مهر 1388 توسط باران
|
پ.ن: غیبتم را ببخشید/
|
|